تبليغاتX
شعر سمپادی
Home Email Archive Designer

همیشه شعر چنان به نظر می رسد که گویا بر فراز قلل معروف آلپ قرار دارد ، در حالی که شعر در علف ها و زیر پاها افتاده است. تنها باید خم شد ، آن را دید و از زمین برداشت...

::بوریس پاسترناک::

 

بلند ترین قله ها

ارتفاع کمی دارند

برای آن که تا خورشید می پرد...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 15:55 توسط حدیث |


برای رشد خوشه های گندم

یادم باشه داس درو نیارم

اگه یه روزی دل ابرا گرفت

یادم باشه پا به پاشون ببارم

یادم باشه صبح با طلوع خورشید

شبیه گل های بنفشه وا شم

یادم باشه دست دلو بگیرم

یادم باشه تو شوق صبح رها شم

یادم باشه که باغچه و نفس هاش

بسته به خاک و باد و نور و آبه

یادم باشه تو گوش دل نخونم

که دنیا پوچ و زندگی حبابه

یادم باشه با غنچه ها بد نشم

اگه هنوز تو باغچه مون خزونه

یادم باشه جایی برای غم نیست

وقتی هنوز خدا به فکرمونه...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 16:48 توسط حدیث |


بچه ها سللللللاااام! یه خبر خوووووووووووووب!

.

.

.

.

چند وقت پیش  دوچرخه (ضمیمه ی روزنامه ی همشهری 5 شنبه ها) یه مسابقه شعر گذاشته بود که من توش شرکت کردم. حالا این هفته 5 شنبه  اسممو چاپییییییییدنننننننننننننننند!

ایناها:

**برگزیدگان مسابقه ی شعر فقط شعر خنک

مسابقه ی شعر فقط شعر خنک که یادتان نرفته است؟ همان مسابقه ای که قرار بود به خنک شدن آدم ها و دنیایشان کمک کند. شاید یکی از آن همه شعری که برای این مسابقه فرستاده شده ،مال تو بوده و شاید حوصله ی این مقدمه چینی ها را نداشته باشی و بی صبرانه منتظری که اسم برنده ها را بخوانی. باشد! این هم نتیجه ی مسابقه ی شعر ، فقط شعر خنک:

*شعر های برتر ( قوی ترین شعر هایی که با بادهای خنک غافلگیرانه گونه ها را نوازش می کنند ):

--حدیث ---- از تهران

--.....

--.....

--....

*شعرهای برگزیده ( شعر های خوبی که نسیم ملایم در فضایشان جاری است ):

4 نفر

 

*شعر های نمکین ( شعر های خنک با نگاهی طنز و پر از نمک ):

2 نفر

 

(من جزو 4 نفر اول بوووووووودم !) (وایسا وایسا کف نزن!)

و یک خبر خوب برای برنده ها:

برندگان مسابقه علاوه بر دریافت جایزه از دوچرخه ، از امروز به عضویت تیم شعر دوچرخه در آمده و می توانند از برنامه های در نظر گرفته شده برای اعضای این تیم استفاده کنند.

من هممممممممیشه دوست داشتم عضو تیم شعر باشم ولی تنبلیم می اومد شعرامو تند تند بفرستم! حالا که اینجور غافلگیرااااااااانه عضویدنم خییییلی خوششم اومد! حالا کف قشنگه رو بییییییییییاااااااا!!!

2 شعر فرستادم که فکر کنم اولیش برنده شده!

 

ایناهاشن:

 

خنک می شم از یاد تو!

 

پنکه خاموش

در اتاقم را محکم می بندم

تا در گرمای شدید

راحت تر شعر بنویسم از

موضوع جدید!

قطره ها رو از پیشونیم

روی دستم سوار می کنم

گرما کم طاقتم می کند

کلافه می شوم

از راه حلم

برای شعر گفتن!

دستانم

موهایم را به هم گره می زنند

زل می زنم

خیره به سقف صورتی

خاطرات بارانی ام

قطره قطره روی شانه ام

فرود می آیند

یاد روزهای پارسال

روزهای برفی

خنکم نمی کنند

دویدنمان، گندم زار

خلاف مسیر باد

اولین روزهای بهار...

خنک می شوم

صورتم باند پروازگاه

چند قطره از گونه هایم

تا به تو رسیدن

پرواز کرده اند

و گرمایم را

با خودشان

پرواز داده اند...!

Hadis

17/تیر/1386

یخ می کنم

مثل شیرجه تو آب سرد استخر

مثل لجبازی کردن آبگرمکن هنگام دوش

 

یخ می زنم

لذت نفس نفس زدن زیر فواره ی پارک

مثل سرسره بازی سکه تو قلک یقه!

 

خنک می شم

مثل مالیدن بستنی به صورت

مثل دویدن از زیر پل خنک آب

 

کیف می کنم

مثل چرت زدن زیر کولر گازی 18 درجه

مثل چرخیدن میون گندم ها تو مسیر باد

مزه ی سر خوردن یخ تو گلو

شمردن ستاره ها رو خنکی پشت بوم

 

می لرزم

مثل خرد شدن یخ زیر دندون

مثل رفتنت!

 

خب حالا از شما می خوام نظرتونو در مورد شعرام بگید. اگرم شعری دارید که احساس می کنید وقتی می خونیدش خنک می شید  برام کامنت بذارید! خیلی علاقه مند شدم!

من اینجارو واقعاً دوست دارم!

همین طور دوستای باحال سمپادیمو!

حتی اونایی که هنوز باهاشون دوست نشدم!

مواظب خودتون باشید!

وعده ی دیدار توی خواب و بیییییییییداررررررر...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 19:53 توسط حدیث |


شعر بهانه و درد بزرگ می خواهد. این دو خمیر مایه ی شعر هستند که اگر نباشند ، شعر تبدیل می شود به جدول کلمات متقاطع با حذف عشق و علاقه یا بازی کردن با کلمات و به اصطلاح شیر یا خط و کلمات را به هوا پرتاب کردن!

*احمد رضا احمدی*

اینم یه شعر از خودم:

 

چند روز بیشتر نیست

که لبانم

لبخند را

از یاد برده اند

و ابروهایم

اخم کردن را!

بی تفاوت تر از قبل شده ام

واحساساتم                                                                  

توی مشتم جمع شده اند!
حس می کنم

بزرگ شده ام

بزرگتر از قبل و

بی تفاوت تر از قبل!

 

++ دلیل دیر آپ کردنم این بود که مسافرت بودم!

++به دوستای جدیدم که مسئولیت چند تا از قسمت های سمپاتوق رو به عهده گرفتند تبریک میگم! خیلی دوستون دارم!

آپ بعدی ... خیلی زود ...

وعده ی دیدار توی خواب و بیدار...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 19:8 توسط حدیث |


 بچه باحالای سمپادی سلااااام! ترو خدا بشینید راحت باشید بلند نشید... خوبیید؟!

اول از همه یه تشکر ویژه از آقا آریا که مسئولیت شعر پاتوق رو به من واگذار کردند! واسه من افتخار بزرگیه که تو سمپاتوق همکاری هر چند کوچیک داشته باشم. البته من قسمت فرزانگان و تجربی رو هم دوست می داشتم ولی... ولی خوب که فکر کردم دیدم باید هر کدوممون یه قسمت کارو دست بگیریم تا سمپاتوق نوپامون اوج بگیره و و بشه پربیننده ترین پاتوق خاورمیانه(تریپ تکراری!)

هدف ما از راه انداختن شعر پاتوق این بود که خیلی از حرفامونو ، درد و دل هامونو ، مشکل هامونو یا شادی هامونو تو قالب شعر هایی با وزن عروضی، شعر نو ، شعر سپید یا شعر موج نو واسه بچه هایی که بیشتر شبیه همیم و خیلی به هم مربوطیم بیان کنیم!

نکته ی مهمی که باید بهش اشاره کنم اینه که احتمالاً بعضی از سمپادی های عزیز از تریپ شاعری خوششون نمیاد و با شعر حال نمی کنن! من همین جا به همتون قول می دم که اینجا فرق می کنه! یه جوری کار می کنیم که همه حال کنن! مطمئن باشییید!

از همه ی دختر خانوم ها و آقا پسر هایی که تو زمینه ی شعر و شاعری استعدادی هرچند به چشم خودشون کم و ناچیز دارند صمیمانه و عاجزانه(!) دعوت به همکاری می کنیم! با انتقاد و پیشنهاد و نقد شعرا هم کللللی حال می کنیم! می تونید امتحان کنید!

خب دیگه پست اول رو زیاد طولانی نمی کنم! حرف آخر پست اولم اینه که(جمله بندی رو ترو خدا!) ... چیزه ... همین ... اون قضیه ی پسرا و باباشون که داشته می مرده و چوبا و وصیت و اینا رو که شنیدید؟!( اگه نشنیدید در گوشم بگید تا براتون تعریف کنم!) مهم با هم بودن ماست! ما وقتی برنده ایم که دستامون تو دست هم باشه!

 پاتوقمونو تو لینکدونیتون بذارید و خودتونم بهمون سر بزنید تا با همدیگه هر روز قدرتمند تر از دیروز بشیم!

 ا ا ا ا (یه کسره بذارید زیرش!) یادم رفت خودمو معرفی کنم! حدیث....(اون 4 نقطه فامیلیمه)هستم! متولد 28/9/1369.سوم تجربی ام و بچه ی تهران! منتظر نظرای داغ تابستونیتون هستم!

ما اومدیم

ما اومدیم تا با هم باشیم

تا با هم بمونیم

تا نشون بدیم

تا ثابت کنیم

به همه

به همه

که می تونیم با هم باشیم

با هم یه رنگ باشیم

از سر تا سر ایران

با هر لحجه و پوشش

ما همدیگر رو دوست داریم

مهمترین دلیلش هم همینه!

ما با هم بودن رو می خوایم

واسه این هدفمون هم

تا آخرش هستیم

می مونیم و نشون میدیم

اگه بخوایم می تونیم...

منتظر پست بعدی باشییید!

وعده ی دیدار توی خواب و بیدار...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 15:35 توسط حدیث |